تبليغاتX
غریبه

غریبه
"و اما مرگ پايان نيست اغاز دويدن هاست..."


اب در كوزه و ما تشنه لبان مي گشتيم
                             يار در خانه و ما گرد جهان مي گشتيم


عيدمون مبارك ....

+ نوشته شده در سه شنبه 15 مرداد1387 10:59 PM توسط razieh
ازسنگهايي که درسرراهتان هست براي ساختن پلکان استفاده کنيد …

|


"خانه دوست كجاست؟" در فلق بود كه پرسيد سوار
آسمان مكثي كرد .
رهگذر شاخه نوري كه به لب داشت به تاريكي شن‌ها بخشيد
و به انگشت نشان داد سپيداري و گفت:

"
نرسيده به درخت،
كوچه باغي است كه از خواب خدا سبزتر است
و در آن عشق به اندازه پرهاي صداقت آبي است
مي‌روي تا ته آن كوچه كه از پشت بلوغ، سر به در مي‌آرد،
پس به سمت گل تنهايي مي‌پيچي،
دو قدم مانده به گل،
پاي فواره جاويد اساطير زمين مي‌ماني
و تو را ترسي شفاف فرا مي‌گيرد.
در صميميت سيال فضا، خش‌خشي مي‌شنوي:
كودكي مي‌بيني
رفته از كاج بلندي بالا، جوجه بردارد از لانه نور
و از او مي‌پرسي
خانه دوست كجاست

پ ن : اپ کردم که نگید سرم شلوغه من هیچ کاری نمی کنم ونه درس می خونم و نه هیچ کاری فقط فقط ...............

زندگی می کنم

الحمد لله رب العالمین

فردا هم فکر کنم یه امتحانی دارم !!!!!! من که بی خیال درس بودم بی خیال تر شدم

شب همه خوش

+ نوشته شده در سه شنبه 28 خرداد1387 10:59 PM توسط razieh
ازسنگهايي که درسرراهتان هست براي ساختن پلکان استفاده کنيد …

|


 چوپان بيچاره خودش را كشت كه ان بز چالاك از روي جوي اب بپرد. نشد كه نشد ! او مي دانست پريدن اين بز از جوي اب همان و پريدن يك گله گوسفند و بز به دنبال ان همان . عرض جوي ان قدري نبود كه نتواند از ان بگذرد ... نه چوبي كه بر تن و بدنش مي زد سودي بخشيد و نه فرياد هاي چوپان بخت برگشته .

 پيرمرد دنيا ديده اي از ان جا مي گذشت . وقتي ماجرا را ديد پيش امد و گفت: من چاره ي كار را مي دانم . ان گاه چوب دستي اش را در اب فرو برد و اب زلال جوي را گل كرد . بز به محض ان كه اب را گل الود ديد از ان پريد و در پي او تمام گله پريدند .

 چوپان مات و مبهوت ماند . اين چه كاري بود و چه تاثيري داشت ؟!

 پيرمرد كه حيرت را در چهره ي او ديد گفت : تا خودش را در جوي اب مي ديد حاضر نبود پا روي خويش بگذارد. اب را كه گل كردم ديگر خودش را نديد و از جوي پريد .

 ... و من فهميدم اين كه حيواني بيش نيست پا بر سر خويش نمي گذارد و خود را نمي شكند .چه رسد به انسان كه از خودش بتي ساخته و گاهي ان را مي پرستد ! 

 

به او گفتم كه مي ترسم بميرم درون خانه اي تنهاي تنها

 به او گفتم كه مي ترسم بخشكد  نگاهم بر نگاه سرد شب ها

به او گفتم اگر اين جا نباشي و روزي مرگ دامانم بگيرد

 نگاهي كرد اهسته به من گفت به دنبال تو مي ايم به انجا 

 

*عكس منه                           

**بالاخره اپ كردم !!!! تبريك !!!!

+ نوشته شده در پنجشنبه 19 اردیبهشت1387 11:5 AM توسط razieh
ازسنگهايي که درسرراهتان هست براي ساختن پلکان استفاده کنيد …

|


مهربانم، ای خوب!

         یاد قلبت باشد؛

             یک نفر هست که این جا بین آدم هایی

            که همه سرد و غریبند با تو تک و تنها

            به تو می اندیشد و کمی

            دلش از دوری تو دلگیر است....

 مهربانم، ای خوب!

         یاد قلبت باشد؛

             یک نفر هست که چشمش

             به رهت دوخته بر در مانده و شب و روز دعایش اینست

             زیر این سقف بلند، هر کجایی هستی

             به سلامت باشی و دلت همواره، محو شادی و تبسم باشد...

مهربانم، ای خوب!

        یاد قلبت باشد؛

            یک نفر هست که دنیایش را

            همه هستی و رؤیایش را

            به شکوفایی احساس تو پیوند زده  

            و دلش می خواهد، لحظه ها را با تو، به خدا بسپارد....

مهربانم، ای یار!

      یاد قلبت باشد؛

          یک نفر هست که با تو، به خداوند جهان نزدیک است

          و به یادت، هر صبح، گونه سبز اقاقی ها را از ته قلب و دلش می بوسد

          و دعا می کند این بار که تو با دلی سبز و پر از آرامش،

         راهی خانه خورشید شوی

         و پر از عاطفه و عشق و امید به شب معجزه و آبی فردا برسی

 

+ نوشته شده در شنبه 24 فروردین1387 8:34 PM توسط razieh
ازسنگهايي که درسرراهتان هست براي ساختن پلکان استفاده کنيد …

|


زمان متوقف نيست مي گذرد ... بي ام كه تاملي كند كه ما ارزش ان را مي دانيم يا نه !

 دوست داريد با چند جمله خود را محك بزنيم كه چقدر ارزش زمان را مي دانيم؟
 اگر مي خواهيد ارزش يك سال از زمان را بدانيد از دانشجويي بپرسيد كه در ازمايش پايان تحصيلي رد شده و ناكام مانده است .

 اگر مي خواهيد ارزش يك ماه از زمان را بدانيد از مادري بپرسيد كه نوزادي نارس به دنيا اورده است.

  اگر مي خواهيد ارزش يك هفته از زمان را بدانيد از كارگري بپرسيد كه نان اور يك خانه ي ده نفري است.

 اگر مي خواهيد ارزش يك ساعت از زمان را بدانيد از كسي بپرسيد كه ساعتي پشت در اتاق عمل منتظر عزيزش ايستاده است.

 اگر مي خواهيد ارزش يك دقيقه از زمان را بدانيد از مسافري بپرسيد كه به قطار يا هواپيما نرسيده است.

 اگر مي خواهيد ارزش يك ثانيه از زمان را بدانيد از كسي بپرسيد كه از يك حادثه ي سهمگين جان سالم به در برده است.

 اگر مي خواهيد ارزش يك هزارم ثانيه از زمان را بدانيد از قهرماني بپرسيد كه در بازي هاي المپيك به جاي مدال طلا مدال نقره گرفته است.

شما مايليد ارزش چه ميزان از زمان را بدانيد؟!







 

هیچ می‌دانی چرا چون موج

در گریز از خویشتن پیوسته می‌کاهم؟

زان که بر این پرده تاریک

این خاموشی نزدیک

 آنچه می‌خواهم نمی‌بینم

 آنچه می‌بینم نمی‌خواهم ...



+ نوشته شده در سه شنبه 6 فروردین1387 8:58 PM توسط razieh
ازسنگهايي که درسرراهتان هست براي ساختن پلکان استفاده کنيد …

|